برچسب:
نویسنده: ماهان یزدانی
برچسب:
نویسنده: ماهان یزدانی
ﺁﺭﺯﻭ ﮐﻦ ﺁﻥ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻗﺸﻨﮓ ﺑﯿﻔﺘﺪ
ﺭﺅﯾﺎ ﺑﺒﺎﺭﺩ
ﺩﺧﺘﺮﺍﻥ ﺑﺮﻗﺼﻨﺪ
ﻗﻨﺪ ﺑﺎﺷﺪ
ﺑﻮﺳﻪ ﺑﺎﺷﺪ
ﺧﺪﺍ ﺑﺨﻨﺪﺩ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﻣﺎ
ﻣﺎ ﮐﻪ ﮐﺎﺭﯼ ﻧﮑﺮﺩﻩ ﺍﯾﻢ...
برچسب:
نویسنده: ماهان یزدانی
.................................
2-
خدا را چه دیدی
شاید همین خیابان
ما را به هم برساند
...........
3-
تو پنجره ای بسته
من اتاق تاریکی
پشت همین پنجره
بیرون از اینجا
فصلها
در گذرند
ارسالی دوست نازنین ما : خانم آرزو نوری
ممنونم.
بیشتر بخونید از ایشان در وبلاگ:
برچسب:
نویسنده: ماهان یزدانی
نمی دانم بخندم یا گریه کنم؟
زنی نذر کرده تا سگش را پیدا کند
چه بسا درد او
بزرگ تر از درد من باشد
که در پی پیدا کردن خودم هستم
می نشینم گوشه ای از این دارالهدایه
هزار آینه در من خیره می شوند
سری می چرخانم
هزار سودا در آینه ها تکان می خورند
برچسب:
نویسنده: ماهان یزدانی
برچسب:
نویسنده: ماهان یزدانی
برچسب:
نویسنده: ماهان یزدانی
برچسب:
نویسنده: ماهان یزدانی
بچه که بودم
تو برای من
بادکنک بودی
و بعد
گل سرخی زیبا
در گلدان خانه
سرانجام تو کلمه
و من شاعر شدم
می دانم
فردا
تو قطاری مهربان خواهی شد
و مرا از اینجا خواهی برد...
برچسب:
نویسنده: ماهان یزدانی
کاش من و تو
دو جلد از یک رمان عاشقانه بودیم
تنگ در آغوش هم
خوابیده در قفسههای کتابخانهای روستایی
گاهی تو را
گاهی مرا
تنها به سبب
تشدید دلتنگیهایمان
به امانت میبردند.
برچسب:
نویسنده: ماهان یزدانی